|
زبان مادری
بیر گون واریدی بیر گون یوخیدی...
بله ... یکی بود یکی نبود. هیچ وقت آدم متعصبی نبودم. حتی گاها از این لحاظ بارها توسط دوستانم سرزنش هم شده ام. اینروزها صحبت از زبان مادری هم معنی شده با صحبت از قوم گرایی. مفهمومی که واقعیتی انکار ناپذیر هست. واقعیتی که از آن بیزارم. کاش میتوانستم مرزی بین هویت و ملیت و قومیت پیدا کنم. کاش میتوانستم راهی برای فرار از اینها پیدا کنم. اما به نظر من قومگرایی مال زمانی بود که ایل و طایفه ای بود و منافع مشترک و متضاد. ملیت ها هم که عملا حاصل کشت و کشتار شاهان بود و جا بجا کردن سر حدات. این اواخر هم که سیم خار دار. باز ملیت نسبت به قومگرایی ارجحیت دارد. گرچه هر دو از یک قماش هستند اما ملیت حد اقل کشتارش تا حد زیادی تمام شده. اما جنایات ناشی از قومگرایی هنوز دارد در سراسر دنیا بیداد میکند. به قول یکی از دوستان شاید راه حل یکی شدن این دو مفهوم باشد. یعنی یکی شدن قومیت و ملیت. اما بنظر من خطرناک ترین قسمت ماجرا همینجاست. این یعنی آغاز یک نبرد ابدی. این یعنی پر رنگ تر شدن منافع و تضاد ها. نه اینکه بگویم به آب و خاک مادری و پدری علاقه ای ندارم اما علاقه ام به پدر و مادر بیشتر از آن هست. برای من مردم همه چیز هستند تنها چیزی که نگرانم میکند وضع انسان هاست. خیلی از ما همینطور هستیم. فقط صداقت کافی نداریم. اینطرف دنیا کم نیستند کسانی که ادعای وطن پرستیشان گوش فلک را کر کرده و آواز وطن وطنشان یک لحظه قطع نمیشود. اما به جان عزیز شما یک ماه نمیتوانند شرایط زندگی در ایران را تحمل کنند. مگر شما عاشق آب و خاک نیستید؟ عاشق باید جور کش باشد. باید هر بدبختی را که سرتان آمد تحمل کنید. مگر شما عاشق آب و خاک و سنگ نیستید؟ بسم الله ... بروید. البته کسانی هم هستند که به نوعی سنگ مردم را به سینه میزنند. ( شاید مثل من!) اما اگر بحث داغ سیاسی ملی در محفل خانوادگی تمام شود و بحث زندگی در آمریکا شروع شود با استثنای بسیار کمی خواهند گفت اینجا دور ایرانی جماعت خط بکش! سعی کن تا میتوانی از آنها دور باشی. این پارادوکس ها تمام شدنی نیست. اما اگر کمی انصاف داشته باشیم و اگر کمی پرده های تعصب را از هر نوعی که باشند کنار بزنیم، خیلی از مشکلات به راحتی حل خواهد شد. اما قومیت ( و نه قوم گرایی) هم واقعیتی هست انکار ناپذیر. مفهوم زیبایی که همیشه زیر ساتور قومگرایی سلاخی شده. یک قومگرای مدعی پارس و ایران باستانی منکر قومیت ترک است. یک قومگرای ترک، زبان فارسی را انشعابی از زبان ترکی میداند. هیچکس همدیگر را قبول ندارد. قوم گرای پارسی میگوید بسیار خوب تا زمانی که شما قبول نکنی قبلا پارسی بودی و حالا ترک شدی من شما را قبول ندارم. یکی نیست بپرسد آخر شما چقدر از پارسی بودن خودتان مطمئنی؟ منطقه جغرافیایی ایران یکی از پر تاخت و تاز ترین مناطق جهان بوده. هزاران قوم از عرب و اروپایی و ترک دهها بار آنجا را در نوردیده اند. شما از کجا مطمئنی که از نوادگان یکی از سربازان اسکندر نیستی؟ یا از نوادگان سیاه پوست تیره بختی که از آفریقا به ایران آورده میشدند و اسباب خنده شاهانه در بساط حاجی فیروز بودند؟ یا از نوادگان آن عرب تازه مسلمان که در گرفتن زنان متعدد سیری ناپذیر به نظر میرسید؟ شما برادر ترک من چرا اینقدر محکم خودت را به بابک چسبانده ای؟ از کجا میدانی او هم به زبان ترکی سخن میگفت؟ اصلا از کجا مطمئنی که شما نواده فلان تاجر هندی نیستی که عاشق دخترک ترک شده بود؟ یا از کجا میدانی که نسبت به فلان دهقان در روسیه امروزی نمیرسد؟ آیا وقت آن نرسیده که از جستجوی هویت از اعماق تاریخ و از زیر هزاران خروار خاک دست برداریم و خودمان را به همان صورت که هستیم قبول کنیم؟ عزیز آذری من شما برای اینکه ترک باشی نیازی نداری سند ده هزار ساله جفت و جور کنی. دوست فارس زبان من با اتصال به عظمت کوروش کبیر هویتت را به دست نخواهی آورد. همین که من زنده ام، به فلان زبان صحبت میکنم و فرهنگی دارم و رسم و رسومی و رقص و موسیقی و شعر و آوازی. همین کافی هست. آیا این همه رنگارنگی زیبا نیست؟ بی شرط و شروط؟ بدون برتری طلبی؟ بیایید به همدیگر احترام بگذاریم. برای یک لحظه هم که شده بدون پرسیدن افتخارات خانوادگی یکدیگر همدیگر را دوست داشته باشیم. بیایید از خود پرستی ها برهیم و انسان باشیم. بیایید چشمان آکنده از کینه و تحقیرمان را بشوییم و زیبایی هایی که عاجز از دیدنشان هستیم را ببینیم. امروز روز جهانی زبان مادری هست. این روز را نه تنها به تمام همزبانان آذریم بلکه به تمام قومیت های ایرانی از کرد و لر و بلوچ و فارس و عرب و ترکمن و مازندرانی و گیلانی و خراسانی و خلاصه به همه و همه تبریک میگویم و از همه عاجزانه میخواهم به زبان خود عشق بورزند و به زبان های دیگر احترام بگذارند. آخر از همه باید از شهر بانو تشکر کنم که باعث شد قطعه موزیک گم شده ام را پیدا کنم. هدیه قشنگی بود. باز من را به یاد کوههای سر به فلک کشیده آذربایجان و دشتهای سرسبز مغان انداخت. عجب ارتباط عمیقی بین موسیقی محلی و طبیعت آن محل وجود دارد. قسمت اول این قطعه را گذاشته بودم این هم نسخه کاملش. باز هم زولفیه.
|+| نوشته شده توسط سعید در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 0:18
|
