تبليغاتX
نیم فصل
 کدام لهجه انگلیسی...؟

وقتی خیر سرم داشتم زبان می خوندم که بیام آمریکا٬ همش نگران لهجه بریتیش و لهجه آمریکایی بودم. که اساسا فرق چندانی با هم ندارند.

اینجا که رسیدم دیدم نه خیر... هزار تا لهجه انگلیسی داریم!

انگلیسی با لهجه های:

چینی!٬ ویتنامی!٬ کره ای!٬ کوبایی!٬ شیلیایی!٬ مکزیکی!٬ فرانسوی!٬ روسی!٬ برزیلی! گواتمالایی!! هندی! پرویی! عربی!... هر کدوم هم لهجه کاملا مستقلی هستند.

اینیکی رو داشته باشین! انگلیسی با لهجه میانماری! ( اتفاقا یک همکلاس دارم که دختری از میانمار هست خدایی بچه باهوشیه. کلی هم شیطنت میکنه تو کلاس و هی بالا پایین میپره!) باز گل به جمال این یکی که یواش یواش دارم لهجشو یاد میگیرم.

یک چیز خیلی عجیب هم لهجه سیاه پوستیه! آره...! این بدبختیش اینه که علاوه بر لهجه باید یه دیکشنری مخصوص اصطلاحات و البته فحشهای خیابونی رو هم دم دستتون داشته باشین.

بقیه رو نمیگم چون میترسم باورتون نشه! به جان عزیزتون یک کلمه از حرفهای اینها رو نمیشه فهمید. باز گل به جمال ترکها و فارسها!

عجب جاییه این کالیفرنیا! مخصوصا ولایت ما که بهش میگن " Bay Area" یا به گفته خودم سانفرانسیسکو و حومه.

|+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 4:4  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 مقاله علمی و نوستالژی کودکی!

برای همه اتفاق میافته که یک عکسی یا آّهنگی یا کسی باعث بشه آدم رو دهها سال به عقب برگردونه. ولی بعید میدونم نوشتن یک مقاله علمی باعث بشه کسی یاد بچگیش بیافته! ولی این در مورد من به طرز عجیبی اتفاق افتاد. برای یک سمینار ازم مقاله زورکی خواستند! تصور کنید یک سمینار رو که از ته قبولش نداری٬ موضوع سمینار حالتو بهم میزنه٬ کفرتو در میاره... بعد بشینی برای این سمینار مقاله بنویسی! با کمی تغییر و تفسیر و کمی غرولند پیشنهاد یک همکار و دوست نزدیک رو قبول کردم. حالا میگین این چه ربطی به نوستالژی و این حرفا داره؟ راستش باید یک اعتراف بکنم... تو دوران دبستان مشق نوشتن برام مرگ بود! همیشه یه جوری وقت تلف میکردم تا آخر شب! دقیقه نود! آخرشم بزور بعد از اینکه همه میخوابیدند تازه شروع میکردم به مشق نوشتن... چون دیگه وقتی برای تلف کردن نداشتم! بعد از سی سال این چند روزه دقیقا همون حال رو پیدا کرده ام. نوشتن این مطلب برام مرگه! گرچه موضوع رو طوری تغییر دادم که قابل توجیه باشه اما وقتی یادم میافته که کجا و به چه منظور اینو میخونند دستم رو کیبورد نمیره. ولی عوضش دم مهاجرت کلی یاد بچگیام افتادم. کسی که معلمها مونده بودند باهاش چیکار کنند. یک بچه که تمام نمره هاش عالیه ولی هرگز ( دقت کنید... هرگز!) با مشق کامل به مدرسه نمیاد! اینم بگم که نسل ما در دوران مشقهای ده صفحه ای تکراری٬ دبستان رو گذروندیم نه مثل امروزی ها که ماماناشون همه دفتر حسابشون رو بنویسه و شازده جا خالیها رو پرکنه! حسودیم شد شدید!!! چشم آقای دکتر... این آخرین مشق زندگیم رو هم به خاطر گل روی شما... چشم!

هوس لواشک و تخم مرغ شانسی کردم!!

|+| نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 0:13  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 آرزوها... هر چند کمی دیر!

واقعیتش فکر نمی کردم یک سوال به این سادگی اینقدر مخم رو کار بگیره. نمی دونم همه قبل از مهاجرت این شکلی میشند یا من نوبرشم! نپرسین چه شکلی که خودمم سر در نمیارم! به هر حال امر خانم شب تاب اولین دوستم از وبلاگستان هست و لازم الاجرا

اما آزوها ( گرچه اهالی وبلاگستان بازی جدیدی شروع کردند٬ نمیدونم چرا اینروزا همش عقب می مونم) ...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سعید در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 2:8  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin