|
چراغ قرمز
نمیدونم برای شما هم اتفاق افتاده که پشت چراغ قرمز عابر پیاده ایستاده باشید و به خاطر اینکه تنها کسی هستید که وایسادید احساس حماقت بکنید! برای من که توی ایران بارها و بارها اتفاق افتاده بود طوری که گاها دیگه روم نمیشد بایستم! زشته بابا! همه دارن رد میشن تو چرا مثل شلغم وایسادی!
پریروز توی سانفراسیسکو هم احساس حماقت کردم! درست جایی که اون دو تا آقا و خانم توی عکس پایینی واستادن! البته ساعت ده صبح بود نه شب! یعنی اینجا هم...
|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 9:32
زبان مادری
بله ... یکی بود یکی نبود. هیچ وقت آدم متعصبی نبودم. حتی گاها از این لحاظ بارها توسط دوستانم سرزنش هم شده ام. اینروزها صحبت از زبان مادری هم معنی شده با صحبت از قوم گرایی. مفهمومی که واقعیتی انکار ناپذیر هست. واقعیتی که از آن بیزارم. کاش میتوانستم مرزی بین هویت و ملیت و قومیت پیدا کنم. کاش میتوانستم راهی برای فرار از اینها پیدا کنم. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سعید در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 0:18
نوستالژی از نوع بابانوئلی!
به رفقای وبلاگ خاطرات لاتاری قول دادم مطلبی برای تازه واردین به آمریکا بنویسم! کتاب و جزوه و دستک دنبک رو گذاشتم یه گوشه و لپ تاپ رو بغل کردم و گفتم شب کریسمسی یک آهنگی هم بذاریم و مشغول نوشتن بشیم. آهنگی رو که یکی از دوستان برام فرستاده بود گذاشتم روی تکرار و ... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 11:20
آیا تنها ساختار غیر ضروری دولت شورای عالی حفاظت محیط زیست بود؟
شما رو به خدا یکی جلوی این رییس جمهور رو بگیره و باهاش دو کلام حرف بزنه! آخه عوض اینکه ساختار های اجرایی نالازم که سرتاسر دولت پیچیده رو ورداریم فقط مجموعه های حفاظتی و نظارتی رو حذف میکنیم! بابا والله به خدا لاغر ترین دولتهای دنیا دیگه نظارت و حفاظت رو کنار نمیذارند. اون از سازمان مدیریت و برنامه ریزی که دماسنج اقتصاد و خرج و دخل مملکت بود... که شکست٬ اینم از معجزه انحلال شورایعالی حفاظت محیط زیست. یعنی اینهمه زلم زیمبو بیخودی از سر و گوش این دولت هزار تنی آویزون هست فقط اینها اضافی بودند؟ یه نگاه به عناوین معاونین رییس جمهور بندازین؟ اگه خندتون نگرفت! این لاغر کردن دولت نیست فلج کردنشه. مثل اینکه هر چی نشانگر هست باید شکسته بشه. وقتی نه کنترلی باشه٬ نه نشانگری٬ نه حفاظتی و نه... ما داریم کجا میریم؟ به قول رفیقی: هر که آمد عمارتی نو ساخت پول آنرا ز جیب ما پرداخت افسوس که صدای این ساز رو نسلهای آینده خواهند شنید و به ما نفرین خواهند کرد. |+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 2:17
شوخی قشنگی نیست!
چند روز پیش که وبلاگ رو باز کردم٬ یهو دیدم تعداد کامنتها به طور ناگهانی زیاد شده. برای اونیکی وبلاگم که گاها کامنتها تا ۱۶۰ تا هم بالا میره تعجب نداره ولی این وبلاگ یه جورایی برام عجیب بود. از اون عجیب تر تمام کامنتها در پاسخ به کامنتهایی بود که من اصلا نذاشته بودمشون! همه از اینکه از وبلاگشون دیدن کرده بودم تشکر کرده اند و ازم خواسته بودند باز هم به وبلاگشون سر بزنم. حتی یکیشون لطف کرده و لینک من رو گذاشته تو وبلاگش. ( خیلی ممنون از لطفتون). باید با شرمندگی اعتراف کنم که من تا اون موقع اصلا به این وبلاگ ها سر نزده بودم و اصلا من عادت ندارم توی وبلاگ ها کامنت بذارم با این مضمون که " وبلاگ با حالی داری به ما هم سر بزن". نمی خوام بگم کار درستی هست یا نه. فقط دقیقا منظورم اینه که من این کار رو هرگز نمیکنم. اگه بخوام نظری در مورد وبلاگ یا نوشته کسی بدم خیلی دقیق و مفصل این کار رو میکنم. اصلا اهل کوتاه نویسی نیستم. پس کس دیگه ای به جای من و به اسم من و با آدرس وبلاگ من توی وبلاگهای متعددی این کامنت کاملا مشابه رو گذاشته. تا اینجای قضیه هیچ موردی نبود که هیچ٬ خیلی هم ممنون این دوست هستم که منو به چند دوست جدید معرفی کرد هرچند به روشی که من دوست ندارم. به هر حال از تمام دوستانی که اومدند و ابراز لطف کردند خیلی خیلی ممنونم. اینو به فال نیک میگیرم. پیدا کردن دوست این روزها اینقدرها هم ساده نیست و من به این سادگی چند تا دوست پیدا کردم. اما... امروز که داشتم آمار وبلاگ رو نگاه میکردم چیزی دیدم که دلم فشرده شد. سرم دوار گرفت. این دوست عزیز به نام من توی وبلاگ کسی کامنت گذاشته بود که من با ایشون تفاوت فکری وحشت ناکی دارم. شب خوابم نمیبرد. تا صبح خواب دانشجویی رو که از پنجره بیرون انداختند رو میدیدم. خواب اشکهای مادری رو که دختر ۱۹ سالش رو از اون روز خونین به بعد ندیده. ۱۸ تیر یکی از بزرگترین لکه های ننگ بر دامن بشریت است چه برسد بر دامن ما. من رفتم به وبلاگ یک آدم که برای من مجسمه ترس و وحشت و خون و تیغ و زنجیر است٬ نوشتم که وبلاگ باحالی داری...! به وبلاگ من هم سر بزن! سر بزنه که چی؟ سر و روی خونی دو تا همشهری من رو اون زیر ببینه و جگرش حال بیاد؟ نخیر آقا توی وبلاگ من چیزی که بدرد شما بخوره نیست. فیلم شما رو هم هر چی کردم که نگاه کنم نتونستم. برام فرق نمیکنه کیا توش بازی کردند. شاید بگین شما عوض فیلم به فیلم ساز نگاه میکنی. اعتراف میکنم که این کار درست نیست. ولی من نمیتونم. درسته باید بخشید ولی فراموش نکرد. بخشیدن که کار من نیست مادری که دخترش رو از شب ۱۸ تیر دیگه هیچ وقت ندید باید ببخشه نه من. نه خودش نه جسدش نه خبرش. هنوز هم اون مادر منتظر دخترشه. منتظر سحرش. احتمال اینکه به خاطر این پست وبلاگ فیلتر بشه کم نیست. ولی اگه نمینوشتم همین امشب سکته میکردم. همین امشب. دوست من. میدونم نیت بدی نداشتی از اینکه به نام من اینجا و اونجا کامنت بذاری. اما این یه کارت روحم رو رنجوند. دیگه این کار رو نکن. هرگز! ممنونتم! |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 21:54
جاز درمانی در قربانیان طاعون بد حجابی!
۱۲ خرداد ماه ۱۳۸۶ ساعت : ۱۶ , ۰۲
خبرگزاري انتخاب : رسا سمیعی: چندی پیش اعلام شد دو نفر از بیماران صعب العلاج کشور که از طاعون بی حجابی در درد غوطه ور بودند،برای درمان به خارج از کشور اعزام شدند، خوشبختانه همین دیروز از فرنگ به من خبر رسید که ایشان تحت معجزه نیروی جاز درمانی، با یاری کنسرت درمانی، و به همراه گردش با ویزای شینگن کاملاً بهبود یافته و تا روزهای آتی به کشور باز خواهند گشت. در همین رابطه خبر رسید که برای این دو رنجدیده، مراسم دعا بزبان فلاندری-فرانسوی در سطح فرنگستان برگزار شد که که مشخصه سریع جواب داد.«.«با تشکر از پدرام عکاسچی افتخاری «انتخاب» و ا.نوازنده برای بعضی اشارات داستان، کنفرانس دادستان کشورهای اسلامی»»
پنجم خرداد ماه/كنسرت جاز در ميدان گراند پالاس بروکسل-بلژیک با حضور حسن بیادی و حبیب کاشانی از اعضای شورای شهر/ عکاس افتخاری: پدرام
![]() |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 2:54
مهرورزی انتحاری... از کوزه همان برون تراود که در اوست
چند سال پیش وقتی نشسته بودیم جلو تلویزیون٬ مردی با میمیک کاملا تصنعی در کنار حیدری گوینده شبکه دو سیما نشسته بود و میگفت...: "واقعا مشکل مردم ما الان شکل موی بچه های ماست؟ خوب بچه های ما دوست دارند موشون رو هر جوری بذارند به من و تو چه ربطی داره؟ من و تو باید بریم به مسئله اساسی کشور برسیم! یعنی دولت باید بیاد اقتصاد رو سامان بده فضای کشور رو آرامش ببخشه امنیت روانی درست کنه! ( با میمیک ها و حرکات دست رومانتیک!) پشتیبانی بکنه از مردم. مردم سلایق گوناگون دارند! ما سنتهای مختلف اقوام مختلف تیپهای مختلف ( داریم ) دولت خدمت گذار همه است. چرا مردم رو کوچیک میکنید یعنی واقعا مردممون رو انقدر کوچیک میکنیم که الان مشکل مهم جوانهای ما اینه که مدل موشون رو چه جوری بذارند و دولت هم نمیذاره. ( نگاه نا باورانه و معنی دار دکتر حیدری ...) یعنی شان دولت اینه؟ ( لبخند حاکی از نمیدونم چی به قیافه حیدری اضافه شد...) شان مردم اینه؟ اینه واقعا؟ این توهین به مردم ماست چرا مردم رو دست کم میگیریم؟واقعا انقدر یعنی الان مشکل کشور ما اینه که مثلا فلان دختر ما فلان لباس رو پوشید؟ دیگه الان مشکل کشور ما اینه یعنی مشکل مردم ما اینه؟" ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 14:23
به کدامین گناه...؟
چند روز پیش خبرش رو از مردم کوچه بازار شنیدم. باور نکردم. این مردم دوست دارند برای صدای هر ترقه ای داستان درست کنند. اما تازه فهمیدم داستان نبود. قصه نبود. چرا؟ واقعا چرا؟ این دو تا جوان همشهری من که تنها خوشی زندگیشون گوش دادن به صدای موسیقی هست که خوانندش هزاران کیلومتر ازش دوره. شاید حقشون باشه. شاید همه ما لیاقتی بیشتر از گلوله سربی نداریم. حوصله نوشتن ندارم حالم از خودم بهم میخوره...
|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:23
someday
این دختره افشین جم با این آهنگش اشک منو درآورد ( بگذریم که اصولا وقتی تنهام اشکم دم مشکمه) ولی خدایی تا حالا غیر از مورایا کری کسی نتونسته بود اینجوری با حسم بازی دراره. نمیخوام بگم چیزی تو اون حده ولی خوب اشکم رو که در آورد. I dance for you هم جالب بود ولی این یکی بد جوری قلقلکم داد. حتما ویدیو شو ببینید
|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:8
|







