|
بالاخره بلیط رو گرفتم!
نمیدونم همه که میخوان مهاجرت کنن این شکلی میشن یا من نوبرم؟ ....
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 21:19
می خواهم روزی برگردم اما...
ایده این پست رو مدیون خانم شب تاب هستم. در پستی سرشار از احساس عشق به وطن ایشون نوشتند دوست دارند وقتی بر میگردند هنوز دغدغه های مشترک پا برجا باشه. نوشتند دوست دارند خانه همون خانه قدیمی باشه. نمیدونم این کلمه قدیم به کی برمیگرده؟ به زمانی که ایشون اون خونه رو ترکش کردند؟ یا خیلی قدیم تر؟ یعنی اون زمانی که حتی مایی که هنوز تو خونه ایم حسرتش رو می خوریم؟ منظورتون صفای تو خونه هست؟ اینکه خیلی وقته اسباب کشی کرده! خیلی قبل از اونی که من و شما بزرگ بشیم.... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:54
مهاجرت1
تا وقتی موضوع جدی نیست خیلی شور داری٬ کلی ذوق میکنی٬ خودتو به در و دیوار می زنی٬ تلاش میکنی٬ حرص میخوری٬ عصبانی میشی. لحظه آخر هم که پاسپورتت رو همراه ویزای مهاجرتی توش میدند دستت٬ برای یک لحظه پرواز میکنی٬ قلبت تند تر میزنه. اما در یک لحظه آدم حسش عوض میشه. همینکه حس میکنی که دیگه بازی نیست٬ دیگه حرف و حدیث نیست. داری میری. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سعید در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:7
سرآغاز
اووووو........وه! حالا کو تا مهاجر شدن ما! ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:12
|