تبليغاتX
نیم فصل
 اسباب کشی!
سلام
بالاخره تصمیم گرفتم وبلاگ رو اسباب کشی کنم تو ورد پرس. البته دوستانی که با آدرس www.nimfasl.com میان به وبلاگ فرم جدید رو اتوماتیک خواهند دید اما در صورتی که با آدرس بلاگفا اومدین از این به بعد با این آدرس به وبلاگ سر بزنید

 
|+| نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 23:30  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 روز استقلال آمریکا
بعد از روز استقلال آمریکا که دو سه روز پیش بود هی با خودم ور رفتم که چیزی بنویسم یا نه. آخرشم نتونستم دوام بیارم. چون مثل دفعه های قبل نمی تونستم که ننویسم!
چند مطلب متفاوت در مورد این روز دارم. گرچه مربوط به همین جشن آمریکایی ها هست اما به نوعی کاملا متفاوت هستند. تو این پست بیشتر میخوام حال و هوای اونجا رو بگم.
خوب جمعه تمام برنامه هام رو تنظیم کردم که حداقل عصر ساعت 6 سانفرانسیسکو باشم. صبحشم رفتم یک سه پایه مشت برای دوربین خریدم که بدون عکس برنگردم. چون عکس گرفتن از آتش بازی بدون سه پایه ممکن نیست. تو این مدت هیچوقت سانفرانسیسکو رو اینجوری ندیده بودم. تو منطقه ای که من بودم توی دو سه جا برنامه موسیقی زنده داشتند. توی خیابون جای سوزن انداختن نبود. تا حدود ساعت نه که آتش بازی شروع میشد اینور اونور چرخیدم. طبق معمول مردم شاد و من که هنوز هم این عادت زشت رو ترک نکردم و بلافاصله با دیدن شادی مردم اینجا به یاد مردم کشور خودم میافتم و همه چی زهرمارم میشه! نمیدونم کی از این چمبره مقایسه در میام. به نظر مشکل میاد! همه شاد بودند هر کجا که صدای موسیقی میومد بهانه ای بود که مردم توی خیابون شروع کنند به رقص و حداقل خودشون رو الکی تکون تکون بدند! دختر و پسرهایی که با هم اومده بودند برام خیلی جالب تر بودند. چقدر راحت میشد شدت علاقه شون رو تو اون شرایط دید. از صحنه هایی که دیدنش تو سانفرانسیکو عجیب نیست که هیچ، عادی هم هست دیدن دو دختر یا دو پسر با حالتهای کاملا رومانتیک هست! اینها هم کم نبودند. فکر کنم عجیب ترین موجود اونجا من بودم که تنها بودم!
از چیزهای جالب دیگه کسانی بودند که لباسی به رنگ پرچم آمریکا پوشیده بودند. و جالب ترینشون دختری بود که توی سرمای بعد از ظهر سانفرانسیسکو یک مایو دو تیکه به رنگ پرچم آمریکا پوشیده بود و یک پرچم آمریکا رو به شکل شنل روی دوشش انداخته بود و یک کلاه لبه دار از همونهایی عموسام رو سرش میذاره سرش گذاشته بود. یه لحظه فکر کردم اگه یک اتفاق مشابه تو ایران میافتاد قبل از همه ملی گرایان باستانی دمار از روزگار دختره در میاوردند که تو با پوشیدن مایو به رنگ پرچم مقدس به تاریخ 2500 ساله ما توهین کردی!
همونطور که گفتم حول وهوش ساعت نه شب آتش بازی شروع شد. واقعا قشنگ بود. فقط از شانس بد هوای شهر مه آلود بود. به طوری که از یک ارتفاع خاص به بالا دیده نمیشد حتی با وجود انفجارهای به شدت درخشان. این پایینی ها هم که مه آلود دیده میشدند. ولی به هر حال آتیش بازی وسط آب یکی از قشنگترین چیزیهایی بود که من تا حالا دیده بودم.
مطالب دیگه که مهمتر هستند بمونه برای پست های بعدی. واما چندتا عکس از عکسهایی که گرفتم. برای دیدن عکسها به ادامه مطلب برین.

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 23:3  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 چراغ قرمز
نمیدونم برای شما هم اتفاق افتاده که پشت چراغ قرمز عابر پیاده ایستاده باشید و به خاطر اینکه تنها کسی هستید که وایسادید احساس حماقت بکنید! برای من که توی ایران بارها و بارها اتفاق افتاده بود طوری که گاها دیگه روم نمیشد بایستم! زشته بابا! همه دارن رد میشن تو چرا مثل شلغم وایسادی!
پریروز توی سانفراسیسکو هم احساس حماقت کردم! درست جایی که اون دو تا آقا و خانم توی عکس پایینی واستادن! البته ساعت ده صبح بود نه شب!
یعنی اینجا هم...

PersianUpload
|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 9:32  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 امان از این عکاسهای عقد و عروسی!
خوب بازم یک عکس باعث شد چند کلمه بنویسم.
این عکس رو دیروز توی یکی از ایستگاههای متروی سانفرانسیسکو گرفتم. در حقیقت یکی از پوسترهای تبلیغاتی هست که روی دیوار ایستگاه نصب شده بود. نمیخوام درباره اش چیزی بنویسم. فقط برای دوستانی که مثل من انگلیسیشون خوب نیست خیلی خلاصه بگم که این پوستر مربوط به یک شرکت معروف هست که فقط عکسهای عروسی میگیره. قضاوت در مورد این شرکت و عروس داماد توی عکس رو میذارم به عهده خودتون!

PersianUpload
|+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 11:37  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin