|
ممنونم
به سبک اونیکی وبلاگ... اول تشکر از تمام دوستان و آشنایان که با من همدردی کردند ممنونم. واقعا از اینکه از طریق این پنجره شیشه ای نورانی با این همه دوست همدل ارتباط دارم خوشحالم. روح تمام رفتگان شاد. بعدها که پست قبلی رو میخوندم با خودم گفتم شاید بهتر بود نمی نوشتمش. اما بعد که فکر کردم دیدم وبلاگ خوبیش به همینه که هر چی که لحظه ای به نظرت میرسه بنویسی. بعدها که نگاهش میکنی میتونی حس اون موقعت رو نقد کنی. به هر حال تصمیم ندارم پاکش کنم. این روزهای آخری کمی در هم ریخته بودم ولی خودم رو جمع و جور کردم. میدونید کسی که سابقه افسردگی داشته باشه و تنها بره اون ور دنیا یه جورهایی خیلی حواسش به خودش هست! یه ذره روحیه رو ولش کنی کله معلق میره زیر صفر. الان دیگه روبراه هستم. شاید بهتر از همیشه. کمی از برنامه هام عقب افتادم ولی مهم نیست. همش چند روز بود. ( یکی نیست بگه نه که بقیه روزها برنامه هات مو به مو جلو میره؟) ولی نه دیگه خدایی این مرحله از زندگیم شوخی بردار نیست. اباید پروژه داشته باشی و زمان رو مدیریت کنی و خود انضباطی ( چه ترجمه ای کردم از انگلیسیش!Selfdissipline ) داشته باشی. من هم تا اینجا راضی هستم. ولی قدمهای بعدی رو هم باید خیلی محکم بردارم. شما هم دعا کنید... |+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 8:40
بابا بزرگ...
نمیدونم کلمه بابا بزرگ برای شما تداعی کننده چیه. این کلمه منو میبره به دهها سال قبل. شبهای رمضون. شبهایی که به هر دوز و کلکی بود بابام رو راضی میکردم شب رو بمونم خونه بابا بزرگ تا برای سحری بیدار بشیم. کسی که ما "آقا" صداش میکردیم. و چه قدر برازندهاش بود. اون سالها رمضون افتاده بود به تابستون داغ. یادم نیست چه سالهایی بود ولی میدونم که هفت هشت سال بیشتر نداشتم. طرفهای ظهر آقا که از سر کار برمیگشت یکی دو تا خربزه ایوانکی هم دستش بود. خدایا چرا دیگه خربزه ها اینقدر شیرین نیستند؟ صدای پنکه رومیزی هنوز تو گوشمه ، باد ملایمش و عطری که توی هوا میچرخوند. هنوز هم توی رویاهام این روزها رو میبینم. نمیدونم چرا هیچوقت دوست نداشتم بزرگ بشم. شاید برای همین هم هست که هیچوقت بزرگ نشدم. هنوز هم بچهام. یک پسربچه 37 ساله. بعد صدای مادر بزرگ که برام ناهار درست کرده بود از آشپزخونه بلند میشد که دیگه بسه اذان ظهر شده بیا ناهارت رو بخور. از روزه گرفتن چیزی نمیدونستم ولی عاشق سحریهاش بودم. بعد هم افطار کله گنجیشکی. قبل افطار آقا میرفت تو حیاط خونه و گلهای باغچه رو آب میداد. گلهای تشنه رو خوب میفهمید. چیزی که من هنوز هم نفهمیدهام. عطر گلهای اطلسی و رز و یاس با بوی خاک نمخورده قاطی که میشد، میشد بوی خوش رمضون. نمیدونم شایدم عطر وجود آقا بود که این حس رو میداد. و بعد همه جمع میشدیم سر سفره. همه. کل فامیل مادری که که اون روزها هنوز اینقدر هم پرجمعیت نشده بود. بعد صدای شجریان و مناجات ملکوتیش. آوردن آب داغ و افطار کردن. هنوز شوخی ها و حرفهای بامزه آقا برام تازه است. صدای خنده تا آخرین لحظه از سر سفره بلند بود. شادی و صفا موج میزد. یک شادی ناب. یک حس قشنگ. بعد از افطار آقا میرفت سر نماز. از همون نمازها که سهراب گفته. سنگ از پشت نمازش پیدا بود. بعدشم بورس پلاستیکی سبزرنگش رو در میآورد و موهای پرپشتش رو شونه میکرد. ولی نه... آقا همین نزدیکی ها هم هنوز برام آقا بود. و من هم هنوز همون سعید هفت هشت ساله. همونی که تا میرسید به خونشون شروع میکرد به وارسی وجب به وجب خونه. عاشق وسایل و ابزار آقا بودم. تقریبا شغل دائمیم گشتن توی کشوهای آقا بود و بازی کردن با وسایل توش. عجیبه که خسته هم نمیشدم. شبهای امتحان ماها؛ آقا به شوخی میگفت کار من دیگه از دعا گذشته میرم زیر منبر بخوابم! آقا جان چقدر نیاز دارم به دعای شما الان... این اواخر دیگه خیلی نحیف شده بود. دیدن آقایی که کل شهر رو با پای پیاده میگشت تو اون وضع دردناک بود. کسی که تو هر جمعی که بود صفا موج میزد؛ چقدر ساکت شده بود. بیماری سختی رو پشت سر گذاشته بود و دو جراحی. اما چقدر خوشحال بودم که اینقدر سریع عمل کردیم و کل بیماریش رو ریشه کن کردیم. تشخیص به موقع و جراحی سریع... من امیدوار بودم... خیلی امیدوار. ایران رو هم با همین امیدواری ترک کردم. اما انگار سرنوشت طور دیگری بود... ایست قلبی... چقدر خوشحالم که آخرین سالی که ایران بودم هر چه از دستم بر میامد برایش کردم. این تنها دلخوشی من هست فرسنگها دورتر از جایی که او را به خاک سپردند. و من آنجا نبودم. یک هفته قبل تلفنی باهاش صحبت کردم. با همون صدای نحیف و رنجور میگفت که هر شب دعایم میکند. چقدر به دعاهایت نیاز دارم آقا جان. اگه سردرگم و پراکنده نوشتم ببخشید... اجازه دادم هرچی حس میکنم رو کیبورد بیاد. اینه که کمی درهم برهم شد. |+| نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 9:40
شب ژانویه در هالیوود
این مسافرتهای دو روزه برای خودشون دنیایی دارند. آدم حس میکنه طولانی ترین دو روز زندگیش رو تجربه کرده. آخرین روز سال 2007 و اولین روز سال 2008 و طبیعتا شبی رو که در ایران به شب ژانویه معروف هست رو مهمون عرفان و آیدین بودم. جای تک تک شما خالی بود. خدایی سنگ تمام گذاشتند و حسابی شرمنده ام کردند. خیلی خوش گذشت، چه توی یونیورسال استودیوز که قابل توصیف نیست و باید دید و تجربه کرد و چه صبح روز بعدش توی سواحل زیبای Rancho Palos Verdes و همینطور عصر روز اول ژانویه توی ساحل زیباتر و اسکله قشنگ Hermosa که قشنگترین غروب زندگیم رو تجربه کردم. چقدر خوشحالم که قبل از مسافرت دل به دریا زدم و یک دوربین نسبتا قابل قبول خریدم. بقیه حرفها به عهده عکسها! فعلا چند تا عکس از یونیورسال استودیوز داشته باشید تا بعد...
|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 1:22
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو...
گفته بودم تا حد امکان سیاسی نخواهم نوشت. اما این دیگر شوخی بردار نیست. از وقتی این اظهار نظر طالبانی را که اصلا در سایز و اندازه صاحبش نیست شنیدم اعصابم به هم ریخته. واقعا مقصر کیست؟ آیا ندانم کاری بزرگان ما ما را به اینجا نکشاند؟ رییس جمهوری که بدون توجه به جایگاه خود در هر تریبونی که جو گیرش میکنند شعارهای دبستانی خود را تکرار میکند و مدام نقشه جهان را تغییر میدهد و فرمانده نظامی که هر وقت میخواهد به آمریکا خط و نشان بکشد موشکش را برای شیخ نشین همسایه اش نشانه میرود باعث شده همه دنیا کار و زنگیشان را ول کنند و برای ما چنگ و دندان نشان بدهند و خط و نشان بکشند. بد تراز همه این اظهار نظر جدید است که دیگر نهایت مظلومیت مردم ایران است. کسی که ذره ذره هیکل فربه اش را مدیون آب و غذای ایران است. کسی که سالها در این خاک مفت خورد و مفت خوابید و حق بچه خیابان خواب تهرانی را در حلقوم سیری ناپذیرش ریختند. کسی که حتی عرضه حفظ امنیت کشور خودش را ندارد و برای حفظ کشورش از خطر تجزیه دامن ارتش آمریکا را چسبیده و التماسش میکند که ترکش نکند، در باره حدود مرزیش با ایران اینچنین از موضع قدرت حرف میزند. صدامتان که دیوانه بود و از ترسش در پستوی خانه من پنهان شده بودی یک بار این را گفت و نتیجه اش را دید. اگر حماقت بزرگان ما نبود همان یکی دو سال اول برای صدام بس بود. شما را بخدا ببینید کار ما به کجا رسیده است… تفو بر تو ای چرخ گردون تفو…
|+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 1:30
شروع زندگی در آمریکا 1
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 22:54
نوستالژی از نوع بابانوئلی!
به رفقای وبلاگ خاطرات لاتاری قول دادم مطلبی برای تازه واردین به آمریکا بنویسم! کتاب و جزوه و دستک دنبک رو گذاشتم یه گوشه و لپ تاپ رو بغل کردم و گفتم شب کریسمسی یک آهنگی هم بذاریم و مشغول نوشتن بشیم. آهنگی رو که یکی از دوستان برام فرستاده بود گذاشتم روی تکرار و ... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 11:20
|
