تبليغاتX
نیم فصل
 آیا تنها ساختار غیر ضروری دولت شورای عالی حفاظت محیط زیست بود؟

شما رو به خدا یکی جلوی این رییس جمهور رو بگیره و باهاش دو کلام حرف بزنه! آخه عوض اینکه ساختار های اجرایی نالازم که سرتاسر دولت پیچیده رو ورداریم فقط مجموعه های حفاظتی و نظارتی رو حذف میکنیم! بابا والله به خدا لاغر ترین دولتهای دنیا دیگه نظارت و حفاظت رو کنار نمیذارند. اون از سازمان مدیریت و برنامه ریزی که دماسنج اقتصاد و خرج و دخل مملکت بود... که شکست٬ اینم از معجزه انحلال شورایعالی حفاظت محیط زیست. یعنی اینهمه زلم زیمبو بیخودی از سر و گوش این دولت هزار تنی آویزون هست فقط اینها اضافی بودند؟ یه نگاه به عناوین معاونین رییس جمهور بندازین؟ اگه خندتون نگرفت! این لاغر کردن دولت نیست فلج کردنشه. مثل اینکه هر چی نشانگر هست باید شکسته بشه. وقتی نه کنترلی باشه٬ نه نشانگری٬ نه حفاظتی و نه...

ما داریم کجا میریم؟

به قول رفیقی:

هر که آمد عمارتی نو ساخت       پول آنرا ز جیب ما پرداخت

افسوس که صدای این ساز رو نسلهای آینده خواهند شنید و به ما نفرین خواهند کرد.

|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 2:17  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 شوخی قشنگی نیست!

چند روز پیش که وبلاگ رو باز کردم٬ یهو دیدم تعداد کامنتها به طور ناگهانی زیاد شده. برای اونیکی وبلاگم که گاها کامنتها تا ۱۶۰ تا هم بالا میره تعجب نداره ولی این وبلاگ یه جورایی برام عجیب بود. از اون عجیب تر تمام کامنتها در پاسخ به کامنتهایی بود که من اصلا نذاشته بودمشون! همه از اینکه از وبلاگشون دیدن کرده بودم تشکر کرده اند و ازم خواسته بودند باز هم به وبلاگشون سر بزنم. حتی یکیشون لطف کرده و لینک من رو گذاشته تو وبلاگش. ( خیلی ممنون از لطفتون). باید با شرمندگی اعتراف کنم که من تا اون موقع اصلا به این وبلاگ ها سر نزده بودم و اصلا من عادت ندارم توی وبلاگ ها کامنت بذارم با این مضمون که " وبلاگ با حالی داری به ما هم سر بزن". نمی خوام بگم کار درستی هست یا نه. فقط دقیقا منظورم اینه که من این کار رو هرگز نمیکنم. اگه بخوام نظری در مورد وبلاگ یا نوشته کسی بدم خیلی دقیق و مفصل این کار رو میکنم. اصلا اهل کوتاه نویسی نیستم. پس کس دیگه ای به جای من و به اسم من و با آدرس وبلاگ من توی وبلاگهای متعددی این کامنت کاملا مشابه رو گذاشته.

تا اینجای قضیه هیچ موردی نبود که هیچ٬ خیلی هم ممنون این دوست هستم که منو به چند دوست جدید معرفی کرد هرچند به روشی که من دوست ندارم. به هر حال از تمام دوستانی که اومدند و ابراز لطف کردند خیلی خیلی ممنونم. اینو به فال نیک میگیرم. پیدا کردن دوست این روزها اینقدرها هم ساده نیست و من به این سادگی چند تا دوست پیدا کردم.

اما...

امروز که داشتم آمار وبلاگ رو نگاه میکردم چیزی دیدم که دلم فشرده شد. سرم دوار گرفت. این دوست عزیز به نام من توی وبلاگ کسی کامنت گذاشته بود که من با ایشون تفاوت فکری وحشت ناکی دارم. شب خوابم نمیبرد. تا صبح خواب دانشجویی رو که از پنجره بیرون انداختند رو میدیدم. خواب اشکهای مادری رو که دختر ۱۹ سالش رو از اون روز خونین به بعد ندیده. ۱۸ تیر یکی از بزرگترین لکه های ننگ بر دامن بشریت است چه برسد بر دامن ما. من رفتم به وبلاگ یک آدم که برای من مجسمه ترس و وحشت و خون و تیغ و زنجیر است٬ نوشتم که وبلاگ باحالی داری...! به وبلاگ من هم سر بزن! سر بزنه که چی؟ سر و روی خونی دو تا همشهری من رو اون زیر ببینه و جگرش حال بیاد؟ نخیر آقا توی وبلاگ من چیزی که بدرد شما بخوره نیست. فیلم شما رو هم هر چی کردم که نگاه کنم نتونستم. برام فرق نمیکنه کیا توش بازی کردند. شاید بگین شما عوض فیلم به فیلم ساز نگاه میکنی. اعتراف میکنم که این کار درست نیست. ولی من نمیتونم. درسته باید بخشید ولی فراموش نکرد. بخشیدن که کار من نیست مادری که دخترش رو از شب ۱۸ تیر دیگه هیچ وقت ندید باید ببخشه نه من. نه خودش نه جسدش نه خبرش. هنوز هم اون مادر منتظر دخترشه. منتظر سحرش. احتمال اینکه به خاطر این پست وبلاگ فیلتر بشه کم نیست. ولی اگه نمینوشتم همین امشب سکته میکردم. همین امشب.

دوست من. میدونم نیت بدی نداشتی از اینکه به نام من اینجا و اونجا کامنت بذاری. اما این یه کارت روحم رو رنجوند. دیگه این کار رو نکن. هرگز!

ممنونتم!

|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 21:54  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 موسیقی فولکلوریک این آخریا خیلی میچسبه!

بعضیا میگن عجب ذائقه رنگ و وارنگی در موسیقی داری! حق هم دارن! آخه آهنگهای مورایا کری کجا٬ کانتری شانیا تواین کجا٬ آهنگهای کج و معوج محسن نامجو کجا٬ سمفونیهای موتزارت و ... کجا٬ نازنین افشین جم کجا و این عاشیق آذری کجا! خدایی هر چیزی قشنگ باشه قشنگه فقط مهم اینه که باهاش ارتباط ایجاد کنی.

یک قطعه از عاشیق زولفیه هست که من خیلی دوسش دارم. البته سعی میکنم سولوی ساز عاشیق ها یا قوپوز رو پیدا کنم و بذارم اینجا ببینید این دختر تو چهارمین دهه زندگیش چه میکنه با این ساز. فقط نمیدونم این آذربایجانی ها این ریتمهای مبتذل کامپیوتری رو کی میذارن کنار. من منکر استفاده از تکنولوژی نیستم ولی این ریتم خیلی ضایع هست. تصور این قطعه با قاوال و بالابان عقل از سرم میبره. دلم هوای مغان و ییلاقهای دامنه های سبلان رو کرد!

 

|+| نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 11:6  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 مقاله علمی و نوستالژی کودکی!

برای همه اتفاق میافته که یک عکسی یا آّهنگی یا کسی باعث بشه آدم رو دهها سال به عقب برگردونه. ولی بعید میدونم نوشتن یک مقاله علمی باعث بشه کسی یاد بچگیش بیافته! ولی این در مورد من به طرز عجیبی اتفاق افتاد. برای یک سمینار ازم مقاله زورکی خواستند! تصور کنید یک سمینار رو که از ته قبولش نداری٬ موضوع سمینار حالتو بهم میزنه٬ کفرتو در میاره... بعد بشینی برای این سمینار مقاله بنویسی! با کمی تغییر و تفسیر و کمی غرولند پیشنهاد یک همکار و دوست نزدیک رو قبول کردم. حالا میگین این چه ربطی به نوستالژی و این حرفا داره؟ راستش باید یک اعتراف بکنم... تو دوران دبستان مشق نوشتن برام مرگ بود! همیشه یه جوری وقت تلف میکردم تا آخر شب! دقیقه نود! آخرشم بزور بعد از اینکه همه میخوابیدند تازه شروع میکردم به مشق نوشتن... چون دیگه وقتی برای تلف کردن نداشتم! بعد از سی سال این چند روزه دقیقا همون حال رو پیدا کرده ام. نوشتن این مطلب برام مرگه! گرچه موضوع رو طوری تغییر دادم که قابل توجیه باشه اما وقتی یادم میافته که کجا و به چه منظور اینو میخونند دستم رو کیبورد نمیره. ولی عوضش دم مهاجرت کلی یاد بچگیام افتادم. کسی که معلمها مونده بودند باهاش چیکار کنند. یک بچه که تمام نمره هاش عالیه ولی هرگز ( دقت کنید... هرگز!) با مشق کامل به مدرسه نمیاد! اینم بگم که نسل ما در دوران مشقهای ده صفحه ای تکراری٬ دبستان رو گذروندیم نه مثل امروزی ها که ماماناشون همه دفتر حسابشون رو بنویسه و شازده جا خالیها رو پرکنه! حسودیم شد شدید!!! چشم آقای دکتر... این آخرین مشق زندگیم رو هم به خاطر گل روی شما... چشم!

هوس لواشک و تخم مرغ شانسی کردم!!

|+| نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 0:13  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin