تبليغاتX
نیم فصل
 احترام به خود

اینو مینویسم که بیشتر خودم یادم نره.

چند روز پیش بد جوری از دست کارهای عقب افتاده ام پکر بودم و از برنامه هایی که برای خودم تنظیم میکردم و بعدش اجرا نشده باقی می موند٬ سر خودم غر میزدم. اون روز اتفاقا با یکی از دوستان قراری داشتم. درست زمانی که می خواستم از خونه برم بیرون دوست دیگه ای زنگ زد بعد از کمی صحبت بهش گفتم شرمنده من یک قرار ملاقات دارم که اگه الان از خونه بیرون نرم بهش نمی رسم. گفت حالا وقت داری تازه ولش کن کمی منتظر باشه مگه چی میشه. هر چی گفتم قبول نکرد تا اینکه مجبور شدم وسط حرفهاش بگم فلانی شرمنده٬ من رفتم٬ خداحافظ! و گوشی رو گذاشتم و با عجله از خونه زدم بیرون. وسط راه اولش کلی پشت سر رفیقم غر زدم٬ ولی یک لحظه یه چیز مثل برق تو ذهنم اومد. آیا من تا حالا به خاطر خودم مکالمه با کسی رو قطع کرده ام؟ قرار ملاقات با یک دوست رو نباید سرسری گرفت چون آدم باید به زمان و شخصیت دیگران احترام قائل بشه. ولی من چرا به همین راحتی قرار ملاقات های با خودم رو فراموش می کنم. چرا تصمیم های خودم رو اجرا نمی کنم. اولش فکر می کردم مال تنبلیه ولی این اتفاق باعث شد متوجه بشم که اینطور نیست! پس چرا برای قرار ملاقاتی که با دیگران دارم تنبلی نمیکنم. جوابش خیلی خیلی ساده بود! من اونقدر که باید برای خودم احترام قائل نیستم. فقط همین!

پ.ن. خانم شب تاب گرامی امر شما برای نوشتن آرزو رو اطاعت کردم. ولی مثل اینکه تا حالا به آرزوهام فکر نکرده بودم!! فکر نمی کردم جواب به این سوال به ظاهر ساده اینقدر مشکل باشه!

|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:33  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 به کدامین گناه...؟

چند روز پیش خبرش رو از مردم کوچه بازار شنیدم. باور نکردم. این مردم دوست دارند برای صدای هر ترقه ای داستان درست کنند. اما تازه فهمیدم داستان نبود. قصه نبود. چرا؟ واقعا چرا؟ این دو تا جوان همشهری من که تنها خوشی زندگیشون گوش دادن به صدای موسیقی هست که خوانندش هزاران کیلومتر ازش دوره. شاید حقشون باشه. شاید همه ما لیاقتی بیشتر از گلوله سربی نداریم.

حوصله نوشتن ندارم حالم از خودم بهم میخوره...

 

|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:23  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 someday

این دختره افشین جم با این آهنگش اشک منو درآورد ( بگذریم که اصولا وقتی تنهام اشکم دم مشکمه) ولی خدایی تا حالا غیر از مورایا کری کسی نتونسته بود اینجوری با حسم بازی دراره. نمیخوام بگم چیزی تو اون حده ولی خوب اشکم رو که در آورد. I dance for you هم جالب بود ولی این یکی بد جوری قلقلکم داد. حتما ویدیو شو ببینید 

someday

|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:8  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 می خواهم روزی برگردم اما...

ایده این پست رو مدیون خانم شب تاب هستم. در پستی سرشار از احساس عشق به وطن ایشون نوشتند دوست دارند وقتی بر میگردند هنوز دغدغه های مشترک پا برجا باشه. نوشتند دوست دارند خانه همون خانه قدیمی باشه.

نمیدونم این کلمه قدیم به کی برمیگرده؟ به زمانی که ایشون اون خونه رو ترکش کردند؟ یا خیلی قدیم تر؟  یعنی اون زمانی که حتی مایی که هنوز تو خونه ایم حسرتش رو می خوریم؟ منظورتون صفای تو خونه هست؟ اینکه خیلی وقته اسباب کشی کرده! خیلی قبل از اونی که من و شما بزرگ بشیم....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:54  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 رهايي با گذشتن از وابستگيها
مطلب زیر رو تو سایت www.iranianuk.com  دیدم حیفم اومد اینجا نذارم یه جورایی با فلسفه زندگی من همخونی داره. توش راهکارهای خیلی ساده و قشنگی دیدم. آدرس مطلب هم اینه:
http://www.iranianuk.com/article.php?id=10975
 
رهايي با گذشتن از وابستگيها

دارايي، افكار و عقايد ما چه چيز خاصي دارند كه اين چنين محكم به آنها چسبيده ايم و حاضر به رها كردنشان نيستيم؟ چرا خود را در دريايي از ابزار و لوازم غرق ميكينيم؟ چگونه ميتوانيم الگوهاي رفتاريمان را چنان تغيير دهيم كه خود را از هر قيد و بندي آزاد كرده و از زندگي لذت ببريم؟

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:50  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 زبان حرف زدن، زبان فکر کردن

این اواخر زیاد تو وبلاگهای مهاجرین پرسه می زنم. پیدا کردنشون هم زیاد مشکل نیست. چون معمولا پر بیننده ترین وبلاگها هستند. معتقدم یکی از بهترین منابع برای کسب درست ترین اطلاعات این وبلاگها هستند. لابلای این وبلاگها یکی از رایجترین مباحث موضوع مهاجرت هست. سعی خواهم کرد با دستمایه قرار دادن این موضوعات دیدگاه خودمم مطرح کنم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:31  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 مهاجرت1

تا وقتی موضوع جدی نیست خیلی شور داری٬ کلی ذوق میکنی٬ خودتو به در و دیوار می زنی٬ تلاش میکنی٬ حرص میخوری٬ عصبانی میشی. لحظه آخر هم که پاسپورتت رو همراه ویزای مهاجرتی توش میدند دستت٬ برای یک ‌لحظه پرواز میکنی٬ قلبت تند تر میزنه. اما در یک لحظه آدم حسش عوض میشه. همینکه حس میکنی که دیگه بازی نیست٬ دیگه حرف و حدیث نیست. داری میری.  


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سعید در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:7  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 سرآغاز

اووووو........وه! حالا کو تا مهاجر شدن ما!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:12  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin