گاه نوشتهای یک مهاجر

درست
هست که بعد از مدتها ننوشتن اولین پستم باید به سلام و علیک و آوردن عذر و بهونه سپری
بشه، ولی چون از اول هم قرار بر این بود که هر وقت نوشتن بهم فشار بیاره اینجا
بنویسم همین شد که دیدن یک عکس منو وادار کرد یک پست جدید بزنم. البته خیلی از
دوستان میگن اینجا رو سیاسیش نکن. حق هم با اوناست، ولی کار اجتماعی رو نمیتونم
ندیده بگیرم. یعنی بدون تفکر اجتماعی، این وبلاگ نیم فصل که سهله نیم روز هم نیست!
حالا تقصیر من چیه توی ایران کار اجتماعی خطرناک تر از کار سیاسی هست؟ حالا حرف
نزنم تو مملکت غربت غمباد بگیرم خوبه؟ نه... خوبه؟ اصلا مگه رقص مسئله سیاسیه؟
اجتماعیه دیگه!

خوب
ماجرا از دیدن این عکس شروع شد. این عکس ظاهرا مال خیلی قدیماست. مثل اینکه مربوط
به دوران ریاست جمهوری جناب خاتمی هست. شایدم تازه باشه نمیدونم من که تازه توی
وبلاگ "در مکانی خلوت" دیدمش. ولی موضوع به شدت تازه هست. میخوام یک
نگاه عمیق به متن توی عکس داشته باشم. البته بحث من در حرمت یا جایز بودن رقص نیست چون این کار در تخصص من نیست و سوادم تا اونجاها قد نمیده. چون ما رقص سماع داریم و رقصهای محلی مثل رقص چوبی که ظاهرا اینها از نظر شرعی مشکلی ندارند. به هر حال کاری به این قسمت قضیه ندارم و فقط خواستم نگاهی با زاویه دیگه داشته باشم.
اولا
توی این متن نوشته شده "حرکات مختلط ". خوب حرکات مختلط خدایی کار خوبی
نیست. باید حرکات کاملا ریتمیک و کلاسه بندی شده باشه. مثلا شما فرض کن رقص "سالسا"
رو با "والتز" و "لزگی" قاطی کنی! چی در میاد آخه؟
البته
در ادامه همین متن به خوبی اشاره شده به " رقص افراد ناباب" . البته جای
شکایت هم هست. با وجود اینهمه آدم "باب" چرا مسئولین ورزش زنان رفتند
دنبال آدمهای "ناباب". درسته که به قول آقای شصت چی گاها آدمها اشتباهی
هستند ولی آدم اشتباهی فرق میکنه با آدم ناباب. فقط یک همین رقص مونده بود که
بیافته به دست آدمهای ناباب. همینطوری میشه که رقص تبدیل میشه به ورجه وورجه کردن
و به قول این عزیز توی عکس، حرکات مختلط.
البته
یک نوع رقص خیلی قدیمی دیگه این روزها توی ایران رسم شده که به نظر من تاثیر زیادی
روی رقص این افراد ناباب داشته. به این شعر که از متون قدیمی درآوردم دقت کنید:
آدم مفلس رو چو من وا میداره به رقاصی
حضور
واحدهای قدیمی پول و وزن در این شعر نشون میده که این رقص در گذشته های بسیار دور
هم رایج بوده و جدیدا احیا شده. البته این رقص چون بر اثر فشار خلق شده، تابع
قانون و ریتم خاصی نیست و بسته به محل فشار و شدت فشار حرکتها فرق میکنه. برای
همین هم بیشتر به "حرکات مختلط" شبیه هست تا رقص. در واقع این بنده خداها رقاص نبودند و نمیشود بهشون خرده گرفت.
این
قسمت هم نشون میده اون زمان هم آدمها اشتباهی بودند و فشار زمانه باعث میشد که
افراد در کارهای غیر تخصصی از جمله دکتری و هنرپیشه گی و حتی رقاصی دخالت کنند.
بنده
هم همصدا با این عزیز توی عکس رقص آدمهای ناباب رو محکوم میکنم و از دولت و
مسئولین امر میخوام همینکه مردم عادی رو میرقصونند کافی هست و خواهشا افراد ناباب
رو داخل رقص این مردم نکنند.
بله ... یکی بود یکی نبود.
هیچ وقت آدم متعصبی نبودم. حتی گاها از این لحاظ بارها توسط دوستانم سرزنش هم شده ام. اینروزها صحبت از زبان مادری هم معنی شده با صحبت از قوم گرایی. مفهمومی که واقعیتی انکار ناپذیر هست. واقعیتی که از آن بیزارم. کاش میتوانستم مرزی بین هویت و ملیت و قومیت پیدا کنم. کاش میتوانستم راهی برای فرار از اینها پیدا کنم.
واقعا دروغ گفتن به نظر شما چه جور کاری هست؟ شاید بگین بد هست. شاید بگین گاها لازم هست. شاید خیلی نظرات دیگه داشته باشید. ولی اگه بپرسم آیا دروغ گفتن جرم هست؟ موضوع فرق میکنه.
توی دین ما هر کی از اسلام خارج بشه دخلش در اومده هست. یعنی ممکنه هنوز به خدا اعتقاد داشته باشه ولی مثلا مسیحی شده. اینو باید در جا کشت. بعضی از علما میفرمایند نیازی هم به دستور قاضی نیست. حالا حساب کنید یکی بخواد شمشیر و تیر و کمون برداره و اسبش رو زین کنه و بره به جنگ با خدا...! اینو باید چی کارش کرد؟ قیمه قیمه شدن به نظر کم میاد. نظر شما چیه؟
از همون موقع که به سیب زمینی میگفتیم دیپ دمینی تو کلمون فرو میکردند که دوغگو دشمن خداست. خوب همونطور که گفتم با توجه به جایگاهی که خدا داره دشمنی با اون باید خیلی بد باشه. یعنی این دیگه شوخی با امام و پیغمبر و کاریکاتور موهن نیست. این دشمنی با خداست! با خود خدا! نه ...! حواستون هست؟ میدونم کثرت دروغ درکش رو برای ما سخت کرده ولی هی تکرار میکنم که جا بیافته! دشمنی با خود خود خدا!
اما شما رو به همون خدا دقت بکنید تو جامعه ما رو. نه...! آخه دقت بکنید! بالا غیرتا دشمنی با خدا تو جامعه ایرانی موج نمیزنه؟ از بچه شش ماهه بگیر تا بابا و مامان بد قول! از نگهبان محل بگیر تا رئیس پلیس و وزیر کشور. از وکیل بگیر تا موکل. از آبدارچی فرمانداری یالغوز آباد بگیر تا خود جناب رئیس جمهور و خلاصه خیلی خیلی بالاتر از اینها...! همه مثل نقل و نبات با خدا دشمنی میکنیم. عین خیالمونم نیست. آب از گلو چطوری میره پایین؟ همونطوری هم دروغه که تو جامعه ولو میشه. با مزه اش اینه که یک نفر به خاطر دروغ گفتن محاکمه نشده!
اینهمه صغرا کبرا برای چی بود؟ الان عرض میکنم.
اینروزها اسم یک قهرمان سابق بیس بال آمریکا به نام roger clemens که حالا باز نشسته شده حسابی افتاده سر زبون. دیگه نه تو تلویزیون ول کن قضیه هستند و نه تو رادیو و نه روزنامه! ماجرا چیه؟ الان عرض میکنم.
ظاهرا مربی سابق این بابا گفته که من توی سالهای اوج ورزشی اون بهش هورمون رشد تزریق کرده ام که مصداق دوپینگ هست. در مورد چند نفر دیگه از قهرمانان سابق بیس بال هم یک همچین ادعایی شده ولی اینها اعتراف کرده اند و این کار رو گردن گرفته اند. کسی هم نمیگه بالا چشت ابرو هست. ولی این قهرمان مورد نظر ما میگه الا و بلا مربی من دروغ میگه و من اینکار رو نکردم. خلاصه دادگاه و دادگاه بازی و بحث و جدل داغ داغ هست. جالب اینجاست که کار کشیده به مجلس نمایندگان آمریکا!
مربی این بابا گفته من سرنگهای تزریق رو هنوز دارم و میتونم بدم برای امتحان دی ان ای. حالا شما دقت کنید به این موضوع اگه ثابت بشه که این فرد دوپینگ کرده تنها جرمی که تهدیدش میکنه دروغ گویی هست که جرم سنگینی در بلاد کفر به حساب میاد. احتمال متهم شدن به دروغ گویی انچنان این بنده خدا رو به تته پته انداخته که باور کردنی نیست.
آخه حالا مگه چی شده؟ گیرم ثابت شد دوپینگ کرده. گیرم دروغ گفته. خلاف شرع که نکرده. قبلا گفته دوپینگ نکردم حالا میگه کردم! آسمون که به زمین نیومده که؟
عنایت فرمودید چی گفتم...؟
خیلی کوتاه و مختصر بگم.
از این به بعد میتونید با ادرس بالا به وبلاگ نیم فصل بیاید. این امکان بلاگفا رو خیلی دوست دارم. یعنی امکان اختصاص آدرس دومین مستقل به وبلاگ. چیزی که جاش توی پرشین بلاگ خالی هست. شاید هم امکانش هست و من نمیدونم. به هر حال یکی از کارهایی که خیلی وقت بود میخواستم انجام بدم میسر شد. البته آدرس قبلی هم سر جای خودش هست. ولی این یکی خیلی راحت تر هست و البته مطمئن تر. انشالله بعدها که پول دارتر و بی کارتر شدم یک فضا هم میخرم و یک وبلاگ کاملا شخصی. اجاره نشینی کار مزخرفی هست. میخواد تو دنیای وافعی باشه میخواد تو اینترنت.
میدونم که خیلی از دوستان مخصوصا خوانندگان وبلاگ خاطرات لاتاری گرین کارت منتظر مطلب درست حسابی هستند و من هم هی ناز میکنم و عشوه میام و "وقت ندارم...٬ وقت ندارم..." میگم. اما این دو خط رو ننویسم می میرم.
این عادت نوشتن عبارت "موفق باشید" تو آخر ایمیل هام کار دستم داد. داشتن عجله٬ به علاوه نداشتن برچسب فارسی رو کیبورد و نوشتن ده انگشتی فقط از روی حافظه٬ اونم توی فاصله ۱۵ دقیقه ای وسط کلاس ( آخه بازم رفتم سر کلاس!)٬ دست به دست هم داد و یکی از بزرگترین سوتی های عمرم رو شکل داد. فکرش رو بکنید! یه همچین قافی توی ایمیل به کسی که خیلی هم باهاش رودربایستی داری و ارتباطت با اون خیلی رسمی و در مورد امتحان بوردت هست!
کسانی که ده انگشتی تایپ میکنند میدونند که گاها حرفها پس و پیش میشند و گاهی تکرار.
حالا خودتون رو جای اون همکار ارجمند ما بذارید که خیلی مودبانه آخر ایمیل براش نوشته ام:
موفق بشاشید!